تبليغاتX
از یاد رفته

از یاد رفته
برای تازه شدن دیر نیست
داشتم به این فکر می کردم که چه بهونه ای برای آپیدن داشته باشم که یهو تلویزیون کلاس اولی ها رو نشون داد.

یه لحظه دلم گرفت. آخ که چقدر دلم تنگیده برا اون روزا.

روزای اول مدرسه، دیدن دوباره دوستا، آغاز شلوغی های مدرسه و لحظه شماری برای ساعات ورزش و زنگ های تفریح

یه دفعه یاد حرفای معلمامون افتادم که می گفتند یه روزی حسرت نشستن پشت این نیمکت های داغون و اذیت کننده و گوش دادن به درسها رو می کشین اما دیگه فکرش رو  نمی کردم که به این زودی به حرف اونا برسم

هرچند هنوز هم معتقدم حسرت نشستن پشت نیمکت برای درس خوندن رو نمی خورم. چون اونا هنوز منو ترک نکردن و علیرغم میل باطنی ام بهم چشبیده اند.

دل من برای دعواهاو زدنهای معلما، شلوغی های تو کلاس، دوستای اون روزا، سادگی ها دوران کودکی و هزار چیز دیگه از مدرسه تنگ شده.

اون روزا فکر می کردم بزرگ شم  این کارارو می کنم و صدها ایده تو این کله ام بود اما حالا به این فکر می کنم ای کاش هرگز  بزرگ نمی شدم، کاش خیلی چیزهارو نمی فهمیدم. کاش

ولی حیف که کاش های من دیگه اثری نداره و ...

یه جیز دیگه ای که امروز توجهم رو جلب کرد جشن شکوفه ها بود. بچه ها با مامان و باباهاشون اومده بودن مدرسه و بازار عکس و فیلم داغ بود.

یادش بخیر، روز اولی که من می رفتم مدرسه آق داداشمون دستمونو گرفت و تا دم در مدرسه که نه تا کوچه مدرسه مارو رسوند بقیه راهو هم خودمون رفتیم و ...

واقعا می شه تفاوت رو احساس کرد  



نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط غریبه
اصلا نمی خواستم زیر قولم و تصمیمم بزنم ولی باید بگم که مجبور شدم

مجبور شدم البته نه بخاطر اینکه کسی بیاد قربون صدقه ام بره که تورو خدا برگرد و از این چیزا...

ماجرایی برام پیش اومد که برگشتم تا خیلی چیزا ثابت شه. شما خودتون قضاوت کنین و جانب حق رو بگیرید حالا هرکدوم طرف شد، شد اشکالی نداره البته ببخشید اگه یه کم طولانی باشه.

ماجرا از این قراره یه دختر خانم کنکوری یا پشت کنکوری که معلوم نیست سن رایش رسیده باشه یا نه همیشه تو وبش دعوت به تظاهرات و عکس قربانیان حوادث اخیر و کلی مطالب سیاسی همراه با کمی اغراق می نوشت البته چون  من تو همه اتفاقات اخیر تو تهران بودم و همه اونارو دیدم.

منم چندتا کامنت براش گذاشتم و با عقایدش مخالفت کردم که در بعضی موارد مثل اینکه بهشون برخورده. آرشیو کامنتا موجوده می تونید ببینید. ولی گذشته از اینا یه کامنتی گذاشته بود که خیلی جالب بود برا من. نوشته بود: "خیلی سوژه ای معلومه که مال طرفای حوری ناز اینا هستین."

البته قابل ذکره که حوری ناز خانم اهل تبریز هستش. و منظور این خانم این بود که ترک ها سوژه اند.

بله ترک ها سوژه اند چون تحت محاصره روسها مقاومت کردند و از شدت گرسنگی علف خوردند.

ترکها سوژه اند چون باقر خان و ستار خان انقلاب مشروطه کردند و توسط بعضی ها ترک خر شدند.

ترکها سوژه اند چون یابو شدند و علف خوردند ولی به ملت شون مشروعیت دادند.

ترکها سوژه اند چون ترکند.

منم سوژه ام  چون با نظراتش مخالف بودم

من سوژه ام چون گفتم که زن در هیچ حالتی نمی تونه مقدم بر مرد نماز بخونه

من سوژه ام چون گفتم امام زمان بچه نداره

من سوژه ام چون ترکم

حوری ناز خانم سوژه است چون جز ترک بودنش هیچ چی برا سوژه بودنش نیست

حوری ناز سوژه است چون ترکه

میر حسین خان موسوی خامنه سوژه است چون هی چیز چیز می کزد

میر حسین سوژه است چون زادگاهش تو ۱۰۰-۱۵۰ کیلومتری تبریزه

میر حسین سوژه است چون اونم ترکه

اما خانم محترم تو که بیشتر از همه ما سوژه ای

شما سوژه ای چون نشون دادی شعار هایی که می دادین همش در حد شعار بود

"خونی که در رگ ماست هدیه به ملت ماست" "هموطن هموطن رایتو پس می گیرم"

اما یادت رفت که ملت ایران ۷۰ میلون نفره نه اون ۱۰-۱۲ میلیونی که تو تهران هستن

سوژه ای چون یادت رفت هموطنات از ترک و لر و بلوچ و گیلک و ده ها قومیت دیگه تشکیل شده

شما سوژه ای چون حتی به اون کسی که سنگش رو به سینه می زدی و بدنشو واسش زیر باتوم قرار می دادی، واسش گاز اشک آور خوردی خواه ناخواه توهین کردی.

شما سوژه ای ولی متاسفم که ترک نیستین.

و اما شما دوست گرامی که با حرفام سرتون درد آوردم حالا قضاوت کنین البته امیدوارم حق رو به اون خانوم بدین چون ممکنه شما هم سوژه بشی.

یه راه میونبر هم برا قضاوتتون هست. می تونین به کامنتای آپ قبلی مراجعه کنین و هم کامنتا اون تو وب من و هم کامنتای من تو وب اونو ببینید هرچند بیشتر کامنتای من تو وب ایشون تایید نشده ولی میشه یه چیزایی فهمید.

قضاوت با خودتون



نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط غریبه
آقا بالاخره تصمیمو گرفتم

سخت بود و بالاخره گرفتم دیگه

می خوام برم

از همتون مخصوصا یارای همیشگی ام که خودشون می دونن کیا هستن واقعا ممنونم

تجربه خوبی بود ولی هر اومدنی رفتنی هم داره

لطفا اصرار بر موندنم نکنین که مجبورم ازتون عذرخواهی کنم

البته شاید یه جور دیگه ای در خدمتتون باشم ولی ...

بازم از همتون که با کامنتاتون دلگرم کردین و ای ۱۰-۱۲ ماه منو تحمل کردین کمال تشکر رو دارم

ایشا... همیشه موفق باشین

واستون دعا می کنم واسم دعا کنی



نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم تیر 1388 توسط غریبه

بسم رب الشهدا و الصدیقین

یا رب

      از گناهانم در گذر و هدایتم کن

یارب

      دلم آزرده از گناه و معصیت دنبال تو می گردد

               روحم زخمی و آشفته از بی تعادلی دنبال مامن است

                        قلبم آنقدر شرمگین و غم رزده است که حتی روی تپش ندارد

ای خدا

      به عزت رسول ا... ما را ببخش.

              این دنیا پست و بی ارزش است و همه رفتنی هستیم

                       خوشابحال کسی که با عزت و پاکی بمیرد

خداوند توفیق شهادت را عنایت فرماید.

                                                                 دست نوشته شهید بهمن قربانی  

سلام

لابد می گید این دست نوشته چه ربطی به اعتکاف داره

حالا بهتون ربطشو می گم

انتظار نداشته باشین که تاریخ شهادت این عزیزو سال شصت و خرده ای بنویسم تاریخ شهادت ایشون تیرماه ۸۷ هستش

۵-۶ سال از من بزرگتر بود یعنی نهایتا ۲۷-۲۸ ساله .

یه سالی نبود که ازدواج کرده بود.

اعتکاف پارسال مسئول تدارکات بود یعنی همون مسئول پخت و پز و آوردن سحری و افطاری و از این چیزا.

شب آخر اعتکاف اومده کنار چند تا از بچه ها که بخوابه می گفت تو این سه روز ۱۲ ساعت نخوابیده

می گفت من که معتکف نیستم ولی شما معتکفید تو رو خدا دعا کنین.

بچه ها می گن اعتکاف که تموم شد  تا دیر وقت مسجد تمیز می کرد ظرفارو می شست و...

صبح روز بعدش اعزام شده بود به منطقه سلماس یعنی تقریبا شمالغربی ترین منطقه کشور

مناطقی هر لحظه اش بوی شهادت می داد

شاید هیچ کدوم شماها نمی دونستید که تو ایران درگیری ای بوده حتی خود منم تا اون لحظه نمی دونستم که درگیری ها تا اون حده تا اینکه فهیدم بهمن رفته روی مین کنترل از راه دور و ...

آره بهمن پر کشید .... این دنیا واسش خیلی کوچیک و بی ارزش بود

خدا حتی نذاشت خستگی کار سه روزه و بی خوابی کشیدن از تنش بره . پاداششو داد

شهادت ثمره اعتکافه.

تو اعتکاف همه چی هست. هر چیز متضادی که فکرشو بکنین. با میلاد حضرت علی شروع می شه و با وفات بی بی زینب تموم .

بنظر من به یه بار امتحانش می ارزه.

این آپو نوشتم که اگه رفتین اعتکاف و هوای دلتون ابری شد دعایی هم در حق بیابان بکنین 

                                                                           التماس دعا

 



نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم تیر 1388 توسط غریبه
سلام

واقعا نمی دونم دیر آپیدنمو چه جوری توجیه کنم چون هیچ جوری قابل توجیه نیست از همه دوستان خواشمندم عذرخواهی منو بپذیرند

ولی می دونم که حتما همتون درست شرایط منو دارین

فصل امتحان و جزوه و کتاب و البته انتخابات

اصلا نمی خواستم وبو سیاسی کنم

ولی به منم حق بدین باید یه جوری خودمو تخلیه کنم

تااین لحظه که دارم آپ می کنم احمدی نژاد با حدود ۶۵ درصد پیروز انتخاباته خوب به الطبع منم خوشحال.

     

در ضمن تا یادم نرفته میلاد حضرت زهرا(س) و روز مادرو هم به همه مادران گرامی تبریک می گم

از طرف من به ماماناتون تبریک بگین

پ.ن: نظرخواهی برای این پست فعال نمی باشد



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم خرداد 1388 توسط غریبه

                                              

یاس زیبا همسایه ی خار ها بود

او دلش پر خون ،

                  از باد ها و 

                               طوفان ها

از خار هایی که روزی گل بودند

از گل های اسیر باد و طوفان

همان ها که در جهالت محض ، غرق اوهام خود بودند.

 

خار ها دست به دست هم دادند

تا

  تنها گل شان را

                       به اسارت جهالتشان درآورند.

آری! کاری عبث می نمود

یاس برای سرسبزی خار ها طلب باران می کرد

            ولی خار ها ...

                           گویی تشنه باران نبودند

 

یاس برای نجات آن ها جان فشانی می کرد

ولی خار ها

                غرق ضلالت و گمراهی و جهالت.

 

خار ها دور یاس حلقه زدند

          یکی خود را آتش زد

                  و با او کل دنیا آتش گرفت .

 

گل یاس کبود شد

           سرخ شد

                     سفید شد

 

حال دیگر، یاس همسایه ی خار ها نبود

        دیگر خون گریه نمی کرد

                  دیگر کسی ملامتش نمی کرد

                                       برای اشک ریزانش

 

یاس همسایه گل محمدی شد

               شادمان بود ، ولی

                           دلش از غنچه ی خونین کفنش پر تب و تاب

                   

                                                         دست نوشته سپهر

                                              اینو از وب داداش گلم سپهر خان برداشتم  

                   



نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم خرداد 1388 توسط غریبه

مي توان در سايه آموختن                          گنج عشق  جاودان اندوختن

اول از استاد، ياد آموختيم                           پس، سويداي سواد  آموختيم

از پدر گر قالب تن يافتيم                             از معلم جان روشن يافتيم

اي معلم چون کنم توصيف تو                      چون خدا مشکل توان تعريف تو

اي تو کشتي نجات روح ما                         اي به طوفان جهالت نوح  ما

يک پدر بخشنده آب و گل است                    يک پدر روشنگر جان و دل است

ليک اگر پرسي کدامين برترين                     آنکه دين آموزد و علم  يقين

                                                      مرحوم استاد محمدحسين شهريار


سلام به همگی دوستان عزیز

واقعا شرمندم که خیلی دیر آپ کردم امیدوارم ببخشید منو

اما شرمنده ترم که می خوام بگم دوباره یکی دوماهی نیستم

آخه فصل امتحانات و باید حسابی بخونم

البته حتما بهتون سر می زنم ولی نمی تونم آپ منم

خوب حالا که می رم همه آپهایی که قرار دربارشون مطلببنویسم براتون می نویسم بخشید دیگه

اولیش که همین روز معلم بود که جا داره به همه معلمین و استادان گرامی ام روزشون رو تبریک بگم البته یه تبریک ویژه دارم برای بابای گل و مهربونم

دومیش شهادت حضرت زهراست که اونم تسلیت می گم خدمتون (البته اگه بتونم در این مورد حتما آپ می کنم) یه التماس دعای مخصوص دارم ازتون تو این روز عزیز

یه امتحان مهم هم دارم که خیلی محتاج دعاتون هستم

بعدشم که دیگه سلامتی تون چون بعد خرداد حتما میام

موفق باشین



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 توسط غریبه
ای جان فرزند

هزار حکمت آموختم که از آن چهارصد کلمه انتخاب کردم

و از آن چهارصد هشت کلمه برگزیدم که جامع کمالات است

دو چیز را هرگز فراموش نکن:

۱- خدا را        ۲- مرگ را

و دو چیز را همیشه فراموش کن :

۱- به کسی که خوبی کردی        ۲- کسی که به تو بدی کرد

و اما چهار کلمه دیگر...

به مجلسی وارد شدی زبان نگاه دار              

به سفره ای وارد شدی شکم نگاه دار

به خانه ای وارد شدی چشم نگاه دار

به نماز ایستادی دل نگاه دار



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم فروردین 1388 توسط غریبه

سال ۸۷ هم با تمام تلخی ها و شیرینی ها دارد تمام می شود.

زمان چقدر زود می گذرد و ما غافل هستیم و آنرا به راحتی هرچه تمام از دست می دهیم. دیگر ۲۶ اسفند تکرار نمی شود. باور کنید.

شمارو نمی دونم ولی سال ۸۷ برا من چندان آش دهن سوزی نبود. در کل بد بود.

اما باید اینو در نظرم داشته باشم که سال بعد شرایط برام سخت تر می شه باید کمی بجنبم.

قطعا دیگه این آخرین آپ تو این ساله.

در آخر فقط از همتون خواهش می کنم اولا تو لحظه تحوبل سال منو دعا کنین تا یا مقلب القلوب و الابصار شمال ماهم بشه

بعدش مریضارو دعا کنین . بعدشم دعا کنین این شب عیدی کسی شرمنده زن و بچش نشه و هیچ فقیری تو لااقل ایرون خودمون نباشه

راستی امام زمان یادتون نره ها.

عید همگی تون مبارک



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 توسط غریبه

"خانه دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا

خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور 

و از او می پرسی:

"خانه دوست کجاست؟"

                                                  (سهراب سپهری، حجم سبز)



نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم اسفند 1387 توسط غریبه
درباره وبلاگ

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد

تو این جهان بی در و پیکر همه غریبه ایم
همه از یاد رفتیم
کاش می شد این حقیقت تلخو تغییر داد

منم مثله خیلی های دیگه هم با خودم غریبه ام و هم با دیگران
فقط یه چیزی که باهاش غریبه نیستم پرسپولیسه
ولی فکر کنم اونم داره کم کم باهام غریبه میشه

از اینکه این وبلاگو برای دیدن انتخاب کردین ممنونم
منتظر نظرات و یشنهاداتتون هستم
khoshghel.ironi@yahoo.com